۱) چندمین آدمی هستم که خدا خلق کرده.شماره های رند چه کسایی هستند؟شماره یک که معلومه.اما شماره ۱۰ـ۱۰۰ـ۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴چه کسی بوده؟شماره ادمهای معروف چند بوده؟مثلا حافظ یا براد پیت یا میرحسین موسوی یا انیشتین چندمین انسانهایی هستند که خدا خلق کرده؟این شماره ها تا چند ادامه پیدا خواهد کرد؟
۲) اولین خوابی که دیدیم یادمون هست؟دومیش چطور؟تا به حال چند تا خواب دیدیم؟صدمین خوابی که دیدیم یا ولین خوابی که تو صد سالگی میخوایم ببینیم کدوم مهمتره؟
۳) تا به حال چند بار پلک زدیم؟چندبار خمیازه کشیدیم؟چند بار سرفه کردیم؟چند بار.........................؟
۴) اولین دفعه ای که گریه کردیم را بقیه یادشون هست.در مورد اولین خندیدن مون هم تقریبا همین طوره.اما دهمین بار چی؟اصلا تا به حال هزار بار خندیدم؟تعداد خنده هامون بیشتر بوده یا گریه هامون؟
۵) چند بار زمین خوردیم؟مشت و لگد چطور؟
۶) چند باردروغ گفتیم و بخاطردرو غامون چند بار شرمنده شدیم و چند بار بخشیده شدیم؟
جادوی اعداد هیچ وقت کهنه نمیشه و همیشه درباره چیزهای مهم عدد مهم میشه:سالگرد ها ـحسابهای بانکی ـ میزان تولید نا خالص و حتی ترای شمارش شده صندوق رای.این عددها در سرنوشت ما تاثیر دارند.
بعضی از اعداد رو باید به خاطر بسپاریم.بعضی هاشون برای پز دادن خوبن.بعضی هاشون باعث سر افکندگی ما هستن و بعضی هاشون کل جریات زندگی ما رو عوض میکنن.
ولی من دوست دارم عددهایی رو که جواب سوالهای بالا هستند بدونم.عددهای من.
کسی هست جواب سوالات منو بده؟
همه ما اول این قدری نبودیم و یک قدر دیگری بودیم(نه منظورم اون نبود)آن موقع که کودک بودیم ودنیایمان هم کوچک بود و پولهایمان توی قلک بود و خوشیهایمان سر به فلک بود و آرزوهایمان داشتن لک لک بود(!) و جواب شلوغی هایمان کتک و چک بود و حرکتهای پاهایمان جفتک بود و...(یکی فحشم داد گفت بسه!)ادم بزرگها همین اند دیگه.به هیچ دردی نمیخورند.فقط داد وهوار دارند.وز جهانی کودک بر همه ادم بزرگ های قلابی مبارک.
رضا آشفته: "لیرشاه" حمید رضا نعیمی برگرفته از لیرشاه ویلیام شکسیر است. اما این نمایش تفاوتهایی هم با اثر شکسپیر دارد. نوعی طنز در این اثر غالب میشود که خواه ناخواه تراژدی شکسپیر را تحتالشعاع خود قرار می دهد.بنابراین در وهله اول یک کمدی تراژیک در صحنه شکل میگیرد که ساختاری مدرن و قرن بیستمی است. همان تلاشهایی که بکت، یونسکو، دورنمات، آدامف، و دیگران در نیمه قرن بیستم در صحنه نمایان ساختند. از سوی دیگر در متن نعیمی، خانواده گلاستر محور میشوند تا یک جریان سیاسی و بحث قدرت یافتن را نمایان سازند. آنچه شکسپیر مد نظر دارد؛ نوعی بینش عرفانی است که جاه طلبی و قدرت را زیر سوال میبرد. اما نعیمی به مباحث سیاسی و بیرونی بها میدهد تا بخواهد ما را به کنکاشی درونی و عرفانی سوق دهد.
ترکیب آرش دادگر و حمیدرضا نعیمی سالهاست که چنین اقتباسهایی را دنبال میکنند تا در صحنه تفسیر نوین و امروزی خود را از متون کلاسیک ارائه کنند. چنانچه در اثر فعلی نیز این به روز نمایی توسط پلی استیشن، لباس بازیگران، و برخی از کلمات و حضور ثانوی بوکوفسکی صورت گرفته است. بازیگران شلوار جین و پیراهن سیاه پوشیدهاند و با کرواتهایی به رنگ سفید، زرد و قرمز در صحنه شرکت کرده اند. موسیقی هم همین گونه است. موسیقی قطعات متنوعی از موسیقی امروزی است. همین خود فاصله لازم را در ذهن مخاطب ایجاد میکند که با یک اثر تاریخی مواجه نیست، بلکه این موقعیت در زمان حاضر نیز میتواند مابهازای بیرونی داشته باشد. یعنی همه چیز برای بیان شرایط ضد انسانی حاکم فراهم است. ما در دنیای امروز و حتا در ریزترین روابط خانوادگی هم گاهی با چنین سلطه جوییهایی روبرو می شویم. بنابراین بحث، اهمیت لازم را در صحنه پیدا میکند تا هر یک از تماشاگران به دنبال برداشتهای شخصی خود باشند. مطمئناً در این شرایط بالقوه هر کسی تاویل خود را به همراه خواهد داشت و اجرا نیز با تاکید بر چنین نگره ای تدوین شده است.
گلاستر پیر و دو فرزندش ادموند و ادگار محور اصلی میشوند تا در پوسیدگی روابط خانوادگی لیر رخنه کنند، و فردی مثل ادموند تمام عقدهمندیهای خود را در این بازی بیقاعده و شوم تلطیف نماید. او در پی انتقام گرفتن از ادگار و قوانین دست و پاگیر و ناعادلانه زمانه خویش است. آدگار، برادری که ارث برنده خانواده گلاستر است. او اما در عیش و نوش زندگی را به افول میکشاند. ادموند می داند این هرزگی را میشود، جایی به بیراهه کشاند چنانچه دسیسه میکند تا نامهای بنویسد از زبان ادگار که میخواهد پدر را به قتل برساند. در این بلبشو همه چیز ممکن میشود و ادگار در لباس بیچارگی لحظه شماری میکند تا انتقام خود را از ادموند بستاند.
گانریل و ریگان، دختران ناخلف لیر، هم در این بازی شوم قهقرا را می پیمایند و سقوط تراژیک آنان را با خود به همراه خواهد آورد. اما ادموند هم نمیتواند به راحتی چیرگی خود را بر دیگران اعلام کند. او هم یک قربانی است با تمام شیطنتهای پیش بینی ناپذیرش.
دادگر همان طور که در متن به تحلیلی روزآمد اهمیت میدهد، در اجرا نیز بر آن است تا نو و متفاوت بنماید. ضرباهنگ تند را برای بیان مسائل انتخاب میکند تا همه چیز در ورطه عمل خودنمایی کند. بازیگران پرشتاب صندلیهای سفید را جابه جا میکنند تا تغییرهای صحنهای تداعی شود. همین صندلیها چیدمانهای متفاوتی را ایجاد میکند تا تنوع دیداری به همان ضرباهنگ تند کمک بیشتری کند.
موسیقی نیز بر این فضا تاثیرگذار است تا ضمن جریان پر شتاب، ذهن تماشاگر از خستگی احتمالی در امان باشد و مانند موسیقی بازی ها ناکوک و فالش نشود.
بازیگران هم بر آن هستند تا در القای نقشها کاملا بیرونی عمل کنند و با جدا شدن از نقش، در تعمیم پذیری نقشها بکوشند. رضا بهبودی در ارائه نقش ادموند بر آن است تا مرموزانه تر عمل کند، و این نقش را به جایی برساند که تحلیلهای محکمتری در اذهان شکل بگیرد. بازی خطرناک قدرت در بازی بهبودی نمود عینی مییابد. برای همین گاهی او مجبور به ارائه نقشی متین و مظلوم است، و گاهی سکوت خود را مقتدرانه میشکند تا بگوید چندان هم راضی به پذیرش این سرنوشت نیست که همه چیز از سیطرهاش خارج بشود و حتا میراث خوار پدر خود هم نباشد. گاهی مرموزانه ریگان و گانریل را در یک بازی پنهان برای اهداف شوم خود رسوا میکند. در پایان هم خود قربانی میشود چون این بازی حد و مرز مشخصی دارد و رسوایی گاهی و در نقطهای معلوم گریبانگیر خودمان میشود. این همه پیچ و خم در بازی بهبودی عیان میشود تا قدرت بازی او را اثبات کند. بازیگر در صحنه باید چون مهرههای شطرنج خلاقه و اندیشمند حاضر باشد تا از کیش و مات دور بماند و در نهایت هم بازی را به نفع بازی دهنده تمام کند.
بازیگران دیگر هم از این قاعده پیروی می کنند و هر یک بنابر نقش ارائه شده، سعی بر آن دارند تا جنب و جوششان شکل عینی تری بنماید.
هماهنگی بین بازیگران کار آرش دادگر بوده که کم هم نمیگذارد تا از آنها فعالیتی در خور تامل در صحنه بخواهد. فعالیتی که در آن بیان بدن به اندازه بیان کلام و حتا فراتر از آن نمود مییابد تا قدرت اجرا افزونتر شود. طراحی صحنه هم در یک فضای باز و با چیدمان متنوع صندلیها عیان میشود. حضور بازیگر در این طراحی نقش عملی و عینی دارد، اوست که صندلیها را میآورد و میبرد. بازیگر است که در کنار صندلی قرار میگیرد یا بر آن مینشیند تا یک لحظه نمایشی را تدارک ببیند. بنابراین یک فضای سیال و متخیل داریم تا ذهن تماشاگر در تکاپوی تجسم یک واقعیت چشمگیر باشد. واقعیتی که در دانستگی متوقف میشود چون بازدارنده است. هیچ کس نمیخواهد شوم بودن خود را ببیند! همه قدرت را بزرگ و متعالی میبینند که در تصاحبش میکوشند و از بین بردن دیگران را یک امر طبیعی تلقی میکنند. اما در این اجرا قدرت یافتن شوم مینماید و همین برای هر تماشاگری بازدارنده است.
نعیمی بر خلاف شکسپیر کردلیا و لیر را به هم میرساند و از قتل فجیع کردلیا و جنون افسارگسیخته لیر خبری نیست. به هر حال بازی سمت و سوی دیگری پیدا کرده است و ما با یک جریان تلخ و گزنده دیگر همسو شدهایم.
منبع :ایرن تاتر
نیکو مهدیه: مراسم بزرگداشت هفتادویکمین سالروز تولد زندهیاد اکبر رادی عصر روز گذشته در تالار مبارک فرهنگسرای بهمن برگزار شد. به گزارش سایت ایران تئاتر، در این مراسم ابتدا نمایشنامه"لبخند باشکوه آقای گیل" به کارگردانی محمدامیر یاراحمدی و توسط بازیگرانی چون فریده سپاهمنصور، علی سرابی، آیدا کیخایی، آشا محرابی، ایوب آقاخانی و... روخوانی شد و سپس نغمه ثمینی با ارائه سخنانی در مورد این نمایشنامه و بیان برخی خاطراتش از زندهیاد رادی پرداخت.
ثمینی با ابراز خرسندی از این که در روز تولد رادی به عنوان منتقد و سخنران دعوت شده، در مورد یکی از خاطراتش گفت:«زمانی که 22 ساله بودم و پایاننامهام را در محضر زندهیاد رادی ارائه کردم بعد از آن، اکبر رادی برایم نامهای نوشت و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایاننامهام گفت"ورود تو را به عرصه نمایشنامهنویسی تبریک میگویم" و به جد میگویم که هر چه کردم به خاطر آن جمله بود.»
وی در بررسی نمایشنامه"لبخند با شکوه آقای گیل" گفت:«صحبت کردن در مورد این نمایشنامه از یک سو کار سخت و دشوار و از سوی دیگر کار آسانی است؛ دشوار از آن جهت که بسیار پیچیده است و هر شخصیتی عهدهدار یک عملی است و همه مانند یک گروه ارکستر با هم در آن نمایش فعالیت میکنند و در قیاس با نمایشنامههای دیگر از نظر تحلیلی دشوارتر است. از سویی صحبت کردن پیرامون آن آسان نیست؛ چون از جمله کاملترین و مهمترین آثار رادی است و به نظر من برای درک دیگر آثار او، نمایشنامه"لبخند باشکوه آقای گیل" یک نمایشنامه کلیدی است.»
ثمینی خانه و خانواده را از مهمترین مولفههای آثار رادی و نمایشنامه"لبخند با شکوه آقای گیل" برشمرد و تصریح کرد:«امر ویژهای که ما در این نمایشنامه با آن روبهرو هستیم استفادهای است که رادی از خانه برده و ما فقط شاهد روابط مغشوش داخل آن خانه نیستیم بلکه اثر در واقع تداعی کننده شرایط یک دوره خاص در کشور است. دهه 50 که رادی توانسته با فراست و هوشمندی، آشفتگی و بینظمیهای بیرون را به صورت فشرده در خانه و خانواده آقای گیل روایت کند.»
وی با بیان این که تمام شخصیتهای این نمایشنامه دارای دو وجه بیرونی و درونی هستند، شخصیت فروغ را شخصیتی پلشت دانست و خاطر نشان کرد:«کلکسیونی از تمام آثار رادی در این نمایشنامه نهفته است. به طور کلی هر جا آرمانگرایی در آثار رادی بالا میگیرد، نمایشنامهها وارد ساز و کارهای طرحی میشوند، یعنی طرح در آنان تاثیر بیشتری دارد، ولی رادی در این اثر طرح را کمتر به میان آورده است.»
وی اضافه کرد:«هیچ تعلیقی در این نمایشنامه وجود ندارد و از همان ابتدا، پایانش آشکار است و میتوان گفت که از غمگینترین آثار رادی است که در هر دورهای قابل اجراست و تاریخ مصرف ندارد.»
ثمینی در پایان گفت:«این اثر به دلیل دارا بودن وجوه رئالیستی، بسیار مناسب برای تحلیلهای کهن الگویی است و میشود به راحتی آن را با اسطوره جم و ضحاک مقایسه کرد و من اگر میخواستم تیتری برای این اثر انتخاب کنم، عنوان"آن جا که ضحاک خدای خانه میشود" را برمیگزیدم.»
در ادامه هادی مرزبان گفت:«مشکل بزرگ من این است که نمیتوانم متن دیگری به غیر از آثار رادی را اجرا کنم. باید همیشه تولد رادی را جشن بگیریم، زیرا همواره سایه او بر سر ادبیات دراماتیک و تئاتر ایران احساس میشود.»
وی افزود:«رادی معلم من بود و امیدوارم بتوانم زندگی کردن و بودن تا آخرین لحظه را از او بیاموزم.»
سپس حمیده بانو عنقا همسر زندهیاد اکبر رادی هنگام بریدن کیک تولد وی از حاضران و موسسان بنیاد رادی و همچنین از محمدامیر یاراحمدی به دلیل خوانش این نمایشنامه، نغمه ثمینی به خاطر تحلیل آکادمیک از نمایشنامه و هادی مرزبان به دلیل وفاداریاش به آثار رادی تشکر کرد و گفت:«این نمایشنامه جزء آثاری بود که خود رادی نیز آن را بیشتر از آثار دیگرش دوست داشت و من معتقدم یک هنرمند همیشه زنده است. من نیز تمام لحظاتم را با رادی میگذرانم و از همین جا هفتادویکمین سالگرد تولد او را به تمام علاقهمندان به تئاتر و ادبیات نمایشی تبریک میگویم.»
وی افزود:«رادی 50 سال برای تئاتر این کشور زحمت کشید و امیدوارم بنیاد رادی در ادامه فعالیتهایش موفق باشد و این زحمتها پایمال نشود.»
سپس جعفر والی به مناسبت سالگرد تولد زندهیاد رادی به ارائه سخنانی کوتاهی پرداخت و گفت:«اولین اثر رادی"افول" بود که در 400 صفحه نوشته شد، ولی هیچ وقت اجرا نشد. رادی بینش جامعهشناسی و مردمشناسی را اثبات کرد و این امر بسیار مهم است که اثر نویسنده به دست اهلش بیفتد. در مجموع ما بسیار با هم صمیمی بودیم و من هیچ وقت آن روزهای با هم بودن را فراموش نمیکنم.»
عطاءالله کوپال نیز از چاپ سخنرانیهایی که در برنامههای بنیاد رادی ارائه شده، توسط این بنیاد خبر داد.
پذیرایی از مهمانان، پایان بخش این مراسم بود. منبغ:ایران تاتر
چرا باغ شکرپاره؟
اين نمايش مدتها پيش از اين که در تماشاخانههاي ثابت اجرا شود، به هنگام عروسي و مجالس شادي توسط گروههاي سيار"بنگاههاي شادماني" در خانههاي مردم به اجرا درميآمد. مکاني که در خانهها تبديل به صحنه نمايش ميشد، حوض واقع در ميانه حياط بود که بازيگران بر آن تختي ميزدند و تماشاگران براي تماشا به دور آن بر زمين و حتي روي پشت بامها مينشستند.
فضاي باز و آشنا، ارتباط مستقيم و پيوسته با مخاطب، وجود دو عنصر زنده رقص و موسيقي، به کارگيري تيپهاي ملموس و شيرين(به خصوص سياه)، و دستمايه قرار دادن موضوعهاي جذاب و مردمي، در کل از روحوضي نمايشي شاد و شاديآور مي سازد که در کنار مردم، براي مردم و بيانگر انتقادات و دلمشغوليهاي هميشگي مردم است.
بدبختانه در چند دهه گذشته با تغيير معماري خانهها، آمدن رقباي توانمند وسايل ارتباط جمعي، و جدي شدن تجدد و روحيه فرنگي مآبي، نفي ارزشهاي فرهنگ ملي و دستاوردهاي سنتي ما در همه عرصهها و به ويژه هنر، تبديل به نوعي تربيت فرهنگي کاذب و ديدگاه اجتماعي نا به هنجار شد، و در نتيجه اين گونه نمايشي زيبا و پويا و پر از شور و شادي مردمي نيز، اندک اندک در محاق فراموشي، بيتوجهي و گاه تحقير افتاد.
ما بر اين باوريم که پذيرفتن تحول و آموختن چيزهاي نو، تضادي با خلاقيتهاي اصيل و ملي ندارد. نياکان در دورانهای گذشته ما با ذوق و ابتکار و خلاقيت خود براي تنظيم رابطه خود با جهان و محيط پيرامون و ديگران، چند گونهاي نمايشي آفريدهاند که پر از ابداعهاي فني، ابتکارهاي نمايشي، قدرت ارتباط، و جوهر خلاقه هنري است.
رو حوضی یکی از آن هاست براي حفظ، تداوم و توسعه هنر و فرهنگ نمايشي دوران خود، ضمن تلاش براي پاسداري اصالت،هویت وارزشهاي کهن و زيباي اين نمايش، ميتوان همچنین بر آن تجربههاي تازهاي کرد و ابعاد جديدي بر آن افزود. و از همه مهمتر با خلق رپرتوار يا"مجموعه"اي از نمايشنامههاي نو و خلاق ميتواند ابعاد فني، ارزشهاي محتوايي، زيباشناسي صحنهاي، و ظرايف بازي و کارگرداني آن را ثبت و ضبط کرد و مانع فراموشي يا به تاراج رفتن آن توسط زمانه عذار شد. کمترين دستاورد اين رويکرد، نه تنها حفظ يک گونه نمايشي بسيار شيرين و چالاک و مردمي، بلکه ارزش دادن به انگيزههاي هنر ملي و حفظ اندک شاديهاي زندگاني ماست.
از هنر و شاديهاي خود پاسداري کنيم، از نمايش روحوضي نيز! زيرا به قول” نيچه” در دورههاي بحران اجتماعي تنها دو چيز ياري دهنده راستين انسان است: طنز و هنر! طرفه آن که اين هر دو در نمايش روحوضي به نحوي کامل و زيبا وجود دارد.
قطبالدين صادقي
"
به گزارش دریافتی سایت ایران تاتراز روابط عم ومی مرکز هنرهای نمایشی، متن کامل این پیام بدین شرح است:
"اگر سنت است که پیامی برای جشنواره داده شود، بگذار این بار از درون بجوشد و صاف و خالص باشد که بهانه پیام، خلاصه پاکی هاست که تنگناهای بزرگ و کوچک و افت و خیزهای خرد و کلان و همواره تاریخ بشری هنوز نتوانسته، تن و جان را بیالاید! هنوز “ کودک” را به پاکی میشناسند و ناگفته پیداست که تئاتر کودک، هنری که برای کودک یا درباره ی کودک شکل میگیرد و برپا می شود، بخواهیم یا نخواهیم، مجاور پاکی است و معادل صداقت است. صداقتی هنرمندانه و یک پاکی قدسی!
امروز در آستانه شانزدهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان چه میتوان نوشت، جز یک آرزوی دیرین، یک خواسته کهن، یک آرمان کوچک که به حدی صادقانه است و برآمده از جان که ازیاد میرود، این هم میتواند یک آرمان باشد: “خداوندا! در گرماگرم تحرک های بزرگ، گامهای بلند، نقشهها و طرحهای دور و امیدهای پیچیده انسانی، کودک درونمان را زنده نگه دار و بگذار این گونه، ودیعه پاکی را که بیدریغ به ما، هنگام تولد بخشیدهای در جائی از وجودمان دور از مضرات و جمیع آفات نگه داریم.” این آرزوئی است که بارها از زبان من شنیدهای. عرصه فرهنگ، عرصه برد و باخت نیست. جولانگاه فکرهای جوشان و اعمال خروشانِ هدفمند است. زبان بُرا، دست قوی، قلم سترگ، معانی بلند و آرمانهای دور و دراز، زمانی به بار می نشیند و نتیجه میدهد که کنارش پاکیهای درون در غلیان و عرض اندام باشد و اگر چنین شد آن گاه میتواند برای یک ماهیت پاک آفریدهای چون کودک، گامی فرهنگی برداشت.
ساده بنویسم و خلاصه کنم؛ فرصت معتبری است برای در آینه دیدن، زنگار زدودن، بلند اندیشیدن و ساده گفتن. فرصت شانزدهمین شانزدهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان بر اهالی اندیشه و فرهنگ مبارک!"

- مرکزیت و حرکت در بازیگری
تجسم عینیت بخشیدن. آیا همه دغدغه ما این نیست؟ همین که به احساس خود از زندگی عینیت ببخشیم؟... ما با اعمال خویش چه به تنهایی و چه در رابطه با دیگر افراد جامعه به آرمان های خود عینیت می بخشیم. به کمک تصاویر و اصوات یک شعر, به تجاربی که احساس کرده ایم عینیت می دهیم. در معماری خانه خود و بناهای عمومی به حس درونی خود از ماوا گرفتن عینیت می بخشیم. در فضای تئاتر به کوشش ها و الهام های خویش عینیت می دهیم. این همان چیزی است که آن را شکل گرفتن_فرم_می نامیم: عینیت بخشیدن.
این فکر از کتابی است به نام مرکزیت, اثر ماری کارولین ریچاردز, شاعر و سفالگر. او در مقام سفالگر به خوبی می داند که در مرکز چرخ قرار دادن گِل تا چه حد در خلق سفالینه اهمیت دارد: زیرا گِل دقیقا" باید در مرکز چرخ باشد تا حرکت چرخ و دستان سفالگر بتوانند سفالینه را به طور آزاد و طبیعی به سوی شکل نهایی آن هدایت کنند. همچنین او در مقام شاعر می داند که تجربه های زندگی یک انسان باید مرکزی را در وجودش متاثر سازد تا بعد بتواند بیرون بریزد و در فرم شعر متجلی شود. شما هم به عنوان یک بازیگر باید خود را متمرکز کنید تا انرژی شما, مثل آن گِل, به بیرون از خود جریان یابد و فرم تازه ای را که نقشتان می طلبد اختیار کند.
تعبیر «مرکز وجود» یک استعاره ی محض نیست یک بُعد جسمانی محسوس دارد . یافتن و فعال کردن مرکز بدن کام ضروری و اول در پی ریزی حرکت و بیان خوب در صحنه است. احساس کردن این مرکز, می تواند پاسخ های شما را به شکلی در هم تنیده ارائه دهد و با درگیر کردن تمامی وجودتان در عملی که انجام می دهید به شما قدرت بخشد.
با تقویت این مرکز در بدن, می توانید یک مرکزیت روحی و روانی هم در وجودتان ایجاد کنید زیرا در این عمق, انرژی شما به هر دو صورت جسمی و روانی وجود دارد. حرکت احساس , فکر و مقدمات صدا, همه اینجا در هم آمیخته اند. این انرژی روانی عمقی, ماده ی خام روند بازیگری است. باید آن را مثل گِل سفالگری جمع کنید, تاثیر پذیرش سازید و در مرکز قرار دهید تا بتوانید آن را به آسانی به شکل های جدیدی در آورید.
هنگامی که روی نقشی کار میکنید , این انرژی روان_ تنی در شکل های تازه ای که طرز رفتار شخصیت نمایشی شما و سبک نمایش اقتضا می کند جاری می شود. آن گاه کم کم خود را به گونه تازه ای تجربه می کنید. هنگامی که در تجربه ی این فرم تازه ی خودتان پیش می روید, اندک اندک قدم در هستی جدیدی میگذارید که به نوبه ی خود انرژی های تازه ای را در وجودتان به جوشش می آورد. این چرخه ی خلاق روند بازیگری است.
تمرین زیر به شما کمک می کند که مرکز جسمانی خود را به طور مشخص احساس کنید.
راست بایستید, فکرتان را آزاد کنید و تنها به بدن خود در حال اجرای حرکت های زیر توجه کنید:
1_ دو پا را به اندازه ی تقریبی 60 سانتیمتر از هم باز کنید از روی یک پا به روی پای دیگر نوسان کنید و حرکت مرکز ثقل بدنتان را از سویی به سوی دیگر احساس کنید. نوسانهای خود را, مانند میله ی چوبی بازی بولینگ که تقریبا" در حال افتادن است شروع کرده سریعا" شعاع نوسانها را کوتاه و کوتاهتر کنید تا به حالت ثابت باز گردید و روی مرکز از حرکت بایستید.
2_ دو پا را از جلو و عقب به اندازه حدود 60 سانتیمتر از هم باز کنید با حرکت های نوسانی به پس و پیش, مثل حرکت قبلی, مرکز بدن خود را پیدا کنید.
3_ مرکز بدنتان را دور بچرخانید و دامنه ی حرکت آن را بسنجید . وزن بدن خود را در حالی که از مرکز به پاها و از پاها به زمین سرازیر می شود احساس کنید.
4_ نقطه ای را که حس می کنید مرکز بدنتان است با دست نشان دهید. اهمیت ندهید که کجا« باید» باشد, جایی را که واقعا" هست حس کنید.
5_ کشف کنید که مرکز بدنتان چه دخالتی در حرکت و بیان شما دارد. به تدریج با گذشت چند روز از پیدا کردن مرکز بدنتان متوجه می شوید که وقتی خُلق شما تغیر می کند جای آن هم در بدنتان عوض می شود. اغلب موقعی که هیجان زده یا وحشت زده هستید این مرکز بالا می آید. یا وقتی که سر حال یا مصمم هستید پایین می رود. این نکته را هم متوجه می شوید که اشخاص مختلف مرکز های مختلفی دارند و جای مرکز آن ها متناسب با شخصیت آن هاست. افراد را از لحاظ این تنوع می توانید تقسیم کنید به« کسانی که خیلی جُربزه دارند», « کسانی که دنبال دل خود می روند», « اشخاصی که منم منم میزنند», «آدم هایی که قلب رئوفی دارند», « افرادی که در هر کاری فس فس می کنند», « اشخاصی که در عالم هپروت سیر می کنند», الی آخر.
این مفهوم مرکزیت, در مورد بازیگر, از شناسایی واقعی مرکزی در بدن نشات می گیرد مرکزی که سرچشمه ی همه ی محرک های حرکتی و صوتی از درون بدن به دنیای بیرون است. این مرکز جسمانی به کمک رابطه ی مشخصی که با جاذبه ی زمین دارد تجربه می شود.
منبع:انجمن نگارستان هنر
امروز شنیدم یکی از بهترین دوستام که تو شرکت پارسویچ زنجان مشغول به کار بود سرپرست شده.جالب اینکه جمعه عروسی شه. اینجاست که به بزرگی و مهربونی خدا پی می برم که چقدر هوای بنده ها شو داره.
.خیلی خوشحالم.
بهاره رهنما را همه می شناسند.چه بازیگر باشد چه وبلاگ نویس وچه روزنامه نگار.اما بهاره رهنمای نویسنده را هنوز خیلی ها نمی شناسند.(چهار چهارشنبه ویک کلاه گیس)اولین کتاب رهنمااست.کسی که خودش را فیمینیست نمی داند اما شخصیت های اصلی داستان هایش همه زن هستند.(چهار چهار شنبه ویک گلاه گیس)شامل ۱۱داستان کوتاه است که انرا (نشر چشمه)منتشر کرده است.
.....قهوه یک بار کف کرده را در فنجان کوتاه سفیدی می ریزم ودوباره قهوه جوش راروی گاز میگذارم تا برای بار دوم کف کند....مشتری ام پرسید:شما قهوتون رو جور خاصی درست میکنید؟ومن....توی دلم جواب میدم:بذار این یه کار رو هم فقط ما بلد باشیم.......
